از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت هفتم :
عطا کپی شناسنامهاش را از جیب عقب شلوار جینش بیرون میکشد و آن را تقریبا روی میز میکوبد. عباد با نگاهی خیره و اخمی که میترسد غلظتش را بالا ببرد، تمام حرکات او را زیر نظر گرفته است.
بدون اجازه خودکار عباد را از جا خودکاری خاتم کاری شدهاش برمیدارد و شمارهی تماسش را پشبا احترام، به اطلاع شما میرسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عطای دوست داشتنی.🥰
۱۰ ماه پیشزهرا
1من همه جوره رو عطا کراشم نمیدونم ی جورایی ازش خوشم اومده میدونه چجوری گلیمشو از اب دربیاره ، امیدوارم انتقام افروز رو بگیره
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزممممم. پسرم آقاست🥰🥰
۱۱ ماه پیشبهار
0عالیع و هیجان انگیز
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشید.❤️
۱ سال پیشمسعود
0فعلا تا اینجا عالیه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰💋
۱ سال پیش??
0😘💙❤️🤩🥰😍💋💜💝🙏👏👌
۱ سال پیشآرزو
0گفتن اسم پدرش
۱ سال پیشباران
1تا اینجا ک هنوز متوجه چیزی نشدیم
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
صبور باشید.🥰
۱ سال پیشماریا
0هیچی مزخرف بود
۱ سال پیشصدف
0عباد کی میشه🤔
۱ سال پیشبهار
0نام پدر عطادر شناسنامه صراف بوده
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بله🌺
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
1چقد بچه پررو تشریف داره 🙂😅