پارت هفتم :

عطا کپی شناسنامه‌اش را از جیب عقب شلوار جینش بیرون می‌کشد و آن را تقریبا روی میز می‌کوبد. عباد با نگاهی خیره و اخمی که می‌ترسد غلظتش را بالا ببرد، تمام حرکات او را زیر نظر گرفته است.
بدون اجازه خودکار عباد را از جا خودکاری خاتم کاری شده‌اش برمی‌دارد و شماره‌ی تماسش را پش

با احترام، به اطلاع شما می‌رسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    1

    چقد بچه پررو تشریف داره 🙂😅

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عطای دوست داشتنی.🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    1

    من همه جوره رو عطا کراشم نمیدونم ی جورایی ازش خوشم اومده میدونه چجوری گلیمشو از اب دربیاره ، امیدوارم انتقام افروز رو بگیره

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزممممم. پسرم آقاست🥰🥰

    ۱۱ ماه پیش
  • بهار

    0

    عالیع و هیجان انگیز

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید.❤️

    ۱ سال پیش
  • مسعود

    0

    فعلا تا اینجا عالیه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰💋

    ۱ سال پیش
  • ??

    0

    😘💙❤️🤩🥰😍💋💜💝🙏👏👌

    ۱ سال پیش
  • آرزو

    0

    گفتن اسم پدرش

    ۱ سال پیش
  • باران

    1

    تا اینجا ک هنوز متوجه چیزی نشدیم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    صبور باشید.🥰

    ۱ سال پیش
  • ماریا

    0

    هیچی مزخرف بود

    ۱ سال پیش
  • صدف

    0

    عباد کی میشه🤔

    ۱ سال پیش
  • بهار

    0

    نام پدر عطادر شناسنامه صراف بوده

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله🌺

    ۱ سال پیش
کپی شد!